رکسانارکسانا، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره
رادمانرادمان، تا این لحظه: 7 سال و 4 ماه و 2 روز سن داره

عروسک خشگل من

مامان رکسانا خانم و آقا رادمان

دختر گل من

سلام عروسکم. تو داری روز به روز بزرگ تر میشی و من دارم لذت قد کشیدن تو را میبرم.کاش میدونستی چقدر عاشقانه دوست دارم و می پرستمت.ولی باید مادر بشی تا بدونی که من چی میگم. خیلی دوست دارم. تازگی ها گیر عجیب دادی به تلوزیون و شبکه جم جونیور.عاشق کارتن پوکویو و ماشا و میشا هستی.هر چقدر که ببینی سیر نمیشی. تا حدی که ما مجبور شدیم واسه شما یه تلوزیون جدید بگیریم و نصب کردم روی دیوار اتاق خودمون که تو ببینی و بذاری حداقل ما ام یه شبکه ای ببینیم. خیل شیطونی میکنی و ورجه وورجه زیاد واسه همین زیاد پا درد میگیری.بعضی شبها که پاهات درد میگیره و میگی پاهام رو پماد بزن انگار داری جون من رو میگیری. تو نباید مریض بشی .هیچ وقت.همیشه صحیح و سالم...
27 دی 1395

برای دخترم

عروسک مامان سلام امروز 4 دی ماه سال 95 هست .از اول تابستون تور ا گذاشتم خونه ی مادرجون.خیالم حسابی راحته که اونجایی.چون تا هر وقت صبح که بخوای می خوابی و از نظر غذا و تغذیه ام همه جوره بهت میرسن.ایشالا مادر جون همیشه سایه ش بالای سر ما باشه و شفا پیدا کنه. خرداد ماه امسال دل درد شدیدی گرفتی و چند روز شکمت کار نکرد.من مردم و زنده شدم .نمی دونی چقدر غصه خوردم.اصلا و ابدا نمی تونم  بیماری و ناراحتی ت رو ببینم.انگار من خودم درد داشتم.من پا به پای تو آب شدم و اشک ریختم.اصفهان.شهرضا .بروجن ...همه جا بردمت و دست اخر با طبابت مادر جون شکمت کار کرد.بردم توی حمام وانت را پر از آب کردم و کمی صابون بهت بر داشتم شبیه شیاف.خیرت بده مامان جونم........
4 دی 1395

عاشورا95

زیر سایه ی امام حسین و ابولفضل باشی الهی همیشه تنت سالم  باشه و لبت خندون الهی قربونت برم عزیز دل من     ...
3 دی 1395

آبان 95 وقتی برای اولین بار دخمری عینکی شد

الهی مامان دور اون چشمات بگرده خانمم .نمی دونم چقدر ناراحت شدم و گریه کردم که عینک باید بزنی ولی خوب کاری یه که شده باید بزنی چشمات آستیکماست . رکسانا جونم یادت نره خیلی دوست داریم هم من هم بابایی .تو را خدا تو ام مار ا دوست داشته باش.موقع پیری یادت از ما نره       ...
3 دی 1395
1